برگی از خاطرات شخصی

درباره من
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه خودم می باشد که با آنها سروکار دارم. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 23:15  توسط نسیم  | 

سلام دوستای عزیزم خیلی وقته به وبلاگم سر نزده بودم . خواستم بهتون یه خبر بدم. طلاق گرفتم. ۲ بهمن طلاقم ثبت شد. راحت شدم از دست این ادم. انگار یه باره سنگین از رو دوشم برداشته شد. دیگه به گذشته فکر نمی کنم. سره کار می رم خودمو مشغول کردم با کار کردن. الان زندگیم خیلی خوبه راضیم. روحیم عوض شده.درسته گذشته تلخی داشتم ولی در عوض واسم تجربه بزرگی بود.خدایا شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 0:22  توسط نسیم  | 

سلام دوستای گلم خدارو شکر دیگه اوضاع واحوالم خوب شده دیگه همه چیز فراموش کردم دیگه به گذشته فکر نمی کنم بر گشتم به دورانه مجردیم. چه حالی می ده الکی 2 سال زندگیمو خراب کرده بودم ولی عیب نداره واسم یه تجربه شد. دیگه تو خونه خودمو زندانی نمی کنم همش می رم بیرون. تازه از شمال اومدم خیلی خوش گذشت با دوستام رفته بودم. ازفردا می خوام برم باشگاه دیگه می خوام به فکره خودم باشم به چیزایه بی ارزش فکر نکنم. زندگی پستی وبلندی داره روزای خوش وروزای بد داره من دیگه نمی خوام روزای بدم تکرار بشه.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 17:15  توسط نسیم  | 

سلام دوست های عزیزم مرسی که به وبلاگه من می یایید نظر برام می زارید. چند روزه حال ندارم نتونستم خطراتمو براتون بنویسم یعنی حوصله نوشتن نداشتم. من این وبلاگو ساخته بودم که خاطرات خوبمو با همسرم براتون بنویسم ولی خودتون در جریانید که همه چیز بین منو همسرم تموم شده و داریم از هم جدا می شیم. به خاطره همین دیگه خاطراته خوبم تبدیل شده به خاطرات بد. خوشیام رفتو جاشو داد به بد بختیام. بعضی وقت ها دلم برا خودم می سوزه چقدر من ادم بد بخت و بد شانسیم.هر چقدر خواستم زندگیمو درست کنم سرو سامون بدم نشد که نشد. شانسه منم اینه دیگه جی کار کنم چاره ای ندارم شایدم یه حکمتی داره. الان خیلی بهم ریختم نمی دونم چی کار کنم حوصله ی هچ کسو هیچ کاریو ندارم دل مرده شدم. درسته زندمو نفس می کشم ولی از درون مردم مثله مرده متحرک می مونم. من حقم نبود که این بلا ها سرم بیاد. بعضی وقت ها پیشه خودم فکر می کنم که چرا یه سری از ادما این همه بدهستن. این دنیا ارزش نداره همه مون یه روزی به دنیا امدیم یه روزیم می خوایم بمیریم پس چرا یه سری از ادما این همه به این دنیا دل بستن؟ این دنیا مگه چی داره همه چیزش گذریه لخت به دنیا اومدیم با یه کفن از دنیا میریم. فقط اعماله خوب و بدمونه که با خودمون به اون دنیا می بریم. پس چرا ما ادما سعی نمی کنیم اعمال خوب فقط داشته باشیم اون دنیامونو خوب بسازیم.من خودم همیشه سعی می کنم دله اطرافیانمو بدست بیارم به کسی بدی نکنم وقتیم از کسی بدی می بینم سعی می کنم فراموش کنم چون همیشه به فکره مردنم هستم می دونم که یه روزی چه زود وچه دیر می میرم تو این دنیا فقط مهمونم. ولی یه سریا با این که همه اینارو می دونن باز کاره خودشونو می کنن. یکی می خواد به مسعود بگه جعفر که عزیزترین کست بود مرد و از این دنیا رفت واست درسه عبرت نشد؟ چطور به این دنیا دل بستی چطوری می تونی فقط به فکره هوا وحوست باشی؟ چطور دلت اومد که با زندگیه یه دختر پاک بازی کنی؟ من که هیچ کمبودی واست نذاشتم من که از هر لحاظ چه از لحاظه قیافه چه غیره  کمبودی ندارم.مگه خودت منو نخواستی مگه به اسراره خودت نبود که با هم ازدواج کردیم؟ مگه خودت بهم نمی گفتی که دوسم داری عاشقمی ؟ مگه خودت بهم نمی گفتی من هیچ کمبودی ندارم؟ پس چی شد چرا یه دفعه همه چیزو خراب کردی؟ خودتم می دونی که خودت مقصری به وجدانت رجوع کن. الان اگه تو این دنیا جوابه بدیاتو ندی مطمعن باش تو اون دنیا جواب پس می دی. من اگه ازت بگذرم خدا ازت نمی گذره. حالا نمی دونم این متن های منو می خونی مسعود یا نه ولی اومید وارم که بخونی چون می دونم ادرسه وبلاگمو داری شاید یه سری اینجا بزنی. ولی عیب نداره من همه چیزو می زارم پای تقدیر و ازت می گذرم. امیدوارم هر جا که هستی خوب و خوش و خرم باشی و خوشبخت بشی با هر کی که دوست داری. ولی تو رو خدا عاقل باش این بلای که سره من اوردیو سره کسه دیگه نیار. من حلالت کردم نفرینتم نمی کنم ایشاالله که زندگیت بر وقفه مرادت باشه.برو خوش باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 18:35  توسط نسیم  | 

دیگه ناراحت نیستم خدا رو شکر می کنم که این ادم کثیفو شناختم باهاش زیره یه سقف نرفتم ازش بچه دار نشدم. اصلا غصه دیگه نمی خورم دیگه فکرشو نمی کنم فقط به فکراینم که هرچه زودتر طلاق بگیرم خودمو راحت کنم این ادمه کثیفو از زندگیم بیرون کنم. فقط من از این ناراحت شده بودم که یه ادم چقدر باید عوضی باشه که قدر خوبیو نمی دونه. من که هیچ مادرم خیلی بهش محبت کرده بود واسش مادری کرده بود مادر من حتی به بچه خودش انقدر محبت نکرده بود که به این ادم کرده. اون به مادرمم بی احترامی وتوهین کرد. نفرینش نمی کنم چون از نفرین بدم میاد اینو می دونم منم ازش بگذرم خدا نمی گذره بد جوری تاوان پس میده الانم داره پس میده تاوانشو چون زندگیه خوبشو از دست داره می ده.پدرشو رنجونده زنشو رنجونده خواهرشو رنجونده مادر زنشو رنجونده دیگه چیکار می خواد بکنه. فکر می کنید این ادم تو زندگیش خیر می بینه؟روزی میشه که ماشینشو پولشو سرمایشو خدا ازش می گیره اون موقعه به چیش می خواد بنازه؟ بعد اون موقعه هست که سرش به سنگ می خوره حسرت گذشته رو می خوره اون موقعه دیگه پشیمونی فایده ای نداره . حتی اگه بخواد بعد چند سال ازدواج کنه یکی گیرش میوفته که از خودشم بدتره یکی که حتی بهش خیانت می کنه اون بلاهایی که سره من اورد سره خودشم میارن. اون موقعه اس که می گه عجب اشتباهی کردم نسیمو از دست دادم. الان می دونم خامه عقل تو سرش نیست این کارارو می کنه ولی بعدها پشیمون می شه. دیگه نمی خوام یه لحظه ام بهش فکر کنم چون این ادم ارزش فکر کردنم نداره.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 17:11  توسط نسیم  | 

دارم اتیش می گیرم طاقت گریه های اطرافیانمو ندارم الان 4 صبحه مامانم نشسته داره زار زار گریه می کنه دلم بیشتر از خودم واسه خانوادم میسوزه. 2 ساله زندگیم خراب شده تو این 2 سال خیلی گریه کردم اشکه مادرمو خواهر شوهرمو مادر شوهرمو دیدم ولی انقدر نسو ختم که اشکه پدر شوهرمودیدم واقعا دلم اتیش گرفت خیلی ناراحت شدم دوست داشتم بمیرم ولی اشک از چشه پدر شوهرم نیاد من خیلی دوسش دارم تا حالا ازش بدی ندیدم خیلی ادمه خوبیه ولی حیف که پسرش قدرشونمی دونه. مسعود نه قدر من که زنشمو می دونه ونه قدره خونوادشو. اخه چطور دلش میاد که زنشو خانوادشو به یه دختره خیابونی بفروشه؟ به خاطره حوسش داره زندگیشو نابود می کنه داره از زنش جدا میشه. به خاطره حوسش  دروغگویاشو دو به همزنیش 2 تا خانوادرو از خودش رنجونده اشکه همرو در اورده. ایا اه من که زنشم یا اه پدرش اونو نمی گیره؟ به خدا توانشو پس میده بد جوری چوبشو می خوره بد جوریم پشیمون می شه که دیگه پشیمونش فایده نداره اون موقعه دیگه نسیمی وجود نداره. به یه مشاور مشورت کردم همه جریانو تعریف کردم حتی اون اس ام اس توهین امیز مسعودو بهش نشون دادم وقتی مشاورم خوند تعجب کرد شاخ در اورد بهم گفت تو این شوهرو از کجا پیدا کردی چقدر بی ادبو بی شخصیته نمی دونه با ناموسش اینجوری نباید حرف بزنه. منم گفتم بهش اخه کدوم ادم عاقلی از این اس ام اسا میده به زنش؟ مشاوره گفت یه ادم هیچ وقت این کارو نمی کنه این شوهره شما ادم نیست نیاید جز ادم حساب کتی. این سری دیگه جدیه. تو روخدا دعا کنید هرچه زودتر طلاق بگیرم راحت شم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 4:19  توسط نسیم  | 

به نظره شما شوهری که زنشو به یه دختر خیابونی بفروشه اسمشو می زارن شوهر؟ اون شوهر غیرت داره؟  منی که واسه شوهرم کم نذاشتم تا می تونستم بهش محبت کردم از جون و دلم واسش مایه گذاشتم حرف رو حرفش نزدم. هر کاری در توانم بود واسش انجام دادم چه از لحاظه مالی چه از لحظه دیگه ای. منی که صبح تا شب تو خونه حبسم ماهی یه بار رنگه افتاب و بیرونو می بینم چرا که شوهرم نمی زاره برم بیرون چون خیره سرش غیرت داره خودش کثافت کاریشو می کنه ولی زنشو تو خونه حبس کرده که مبادا نامحرم ببینتش.  ایا منی که هیچ کمبودی واسش نذاشتم منی که چه از لحاظه قیافه وچه از لحاظه هیکل و چه از لحاظه اخلاق هیچ کمبودی ندارم. ایا من می تونم با این مرد زندگی کنم؟ مردی که دروغگو و2 بهم زنه. مردی که منو با دروغاش پیش خانوادش خراب می کنه و خونوادشو پیشه من. مردی که به زنش بگه تو انقدر لاشی بودی که من بهت پیشنهادازدواج دادم تو زود قبول کردی ایا این کاره من لاشیگری بوده که با در خواسته ازدواجه این اقا موافقت کردم؟ ایا این مرد مرده زندگیه؟ ایا به این مرد میگن مرد؟ تو رو خدا دوستای عزیزم اگه این متنمو خوندید نظر بدید ممنون میشم ازتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 15:8  توسط نسیم  | 
حالا می خوام خیانت دوم شوهرمو بهتون بگم دیروز مسعود خونه ما بود شب قبلش نخوابیدیم تا صبح بیدار بودیم مسعود 7 صبح رفت فوتبال گفت بر می گردم بعد فوتبال منم گفتم باشه. ساعت 7 صبح رفت 2 ساعت بعد برگشت ناراحت بود نشست 2 ساعت گریه کرد منم ازش پرسیدم چرا گریه می کنی؟ گفت دلم واسه بابام تنگ شده صبح که رفتم لباس فوتبالامو از خونه بر دارم بابامو دیدم دلم لرزید می خواستم بغلش کنم بوسش کنم . مسعود یه مدتیه سر جریاناتی با باباش قهر کرده حرف نمی زنه. نگو همش فیلم بود دلش واسه یکی دیگه تنگ شده بود گریه می کرداقا با یه دختره تازگیا دوست شده بود. اون روز 2 ساعت گریه کر د بعد گرفت خوابید گوشیشو خاموش کرد زد به شارژ. منم خوابیدم بعد چند ساعت بیدار شدم دیدم مسعود هنوز خوابه گوشیشو روشن کردم بعد از چند دقیقه دیدم یکی زنگ زد منم جواب ندادم گفتم شاید دوستاش باشن بعد دیدم همون شماره اس ام اس دادباز کردم پیامو دیدم زده من الان شمالم تو ویلا انتن نمی ده منم بیرون نمی تونم واستم منتظره زنگ تو باشم بارون میاد. منم شک کردم گفتم حتما این پیامو یه دختر داده زود شمارشو برداشتم گوشیو خاموش  کردم. مسعود بیدار شد لباساشو پوشیدو رفت. منم زود رفتم سراغه شماره که زنگ بزنم خدا خدا می کردم که یه پسر جواب بده که دیدم یه دختر جواب داد دلم لرزید دختره به من گفت شما ؟ منم گفتم من همسر مسعودم. گفت مسعود؟ گفتم اره همون مسعودی که شما باهاش دوستی بهش اس ام اس میدی زنگ میزنی. دختره تعجب کرد گفت به خدا من نمی دونستم مسعود زن داره به من نگفته بود. منم گفتم الان که فهمیدی. اونم گفت ببخشید دیگه تموم می کنم رابطمو. گفت به خدا مسافرت بودم الان رسیدم خونه کلی واسه مسعود سوغاتی اوردم. واسه فردام باهاش ساعت 5 قرار دارم گفتم چند سالته گفت 19 . کم سنو سال بود. دختره خیلی ترسیده بود  گفت تو رو خدا ببخسشید من نمی دونستم بعد گوشیو قطع کردم مامان قضیه رو فهمید. مامانم زنگ زد به مسعود گفت مسعود این چه کاریه می کنی واسه چی با زندگیه دخترم بازی کردی مگه ما تو این 2سال  بدی بهت کردیم درسته جای مادرتو نمی گیرم ولی واست مادری کردم . مسعود گفت چی شده؟ واسه چی این حر فارو می زنی مگه من چیکار کردم؟ مامانمم گفت یکم فکر کنی خودت می فهمی بعد گوشیو قطع کرد. بعدش مسعود به موبایل من 100 بار زنگ زد منم جواب ندادم. اس داد که چی شده من باز جواب ندادم تا این که به گوشیه مامانم زنگ زد گفت تورو خدا بگید چی شده؟ مامانم گفت برو خودتو جمع کن تو زن داری دیگه از وقت دوختر بازیت گذشته اونم گفت این چه حر فیه کدوم دختر مامانم گفت همون دختری که از شمال واست سوغاتی اورده همونی که فردا ساعت 5 باهاش قرار داری. مامانم گفت دیگه خسته شدیم از کارات تکلیف دخترمو روشن کن طلاقشو بده خسته شدیم از بس گذشت کردیم. زنگ زدم همه چیزو به خواهرش گفتم خواهرش گفت غلط کرده اون بی شعوره بی ادبه عقل نداره به خدا شرمنده تونم من الان زنگ می زنم به بابام می گم. حالا امروز مسعود به من اس ام اس داده که خوب کاری کردم با یه دختره دیگه دوست شدم من 100 تا غیر از این دوست دختر دارم حالا تو اینو پروندی بقیه رو می خوایی چیکار کنی؟ خیلی ناراحت شدم اخه این حقم نبود من بهش خیلی خوبی کردم خیلی بها دادم بهش . این جواب محبتام نبود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 19:51  توسط نسیم  | 
سلام دوستای گلم من این وبلاگو ساخته بودم تا خاطرات خوبمو با شوهرم براتون بنویسم ولی خوشی برای من حرومه تا زندگیم یکم خوب میشه باز 2باره همه چیز خراب میشه احساس می کنم ادم بد بختی هستم همیشه باید عذاب بکشم. من تو این 2سال که عقد کردم مشکلاته زیادی با شوهرم داشتم یادمه 1 ماه بود عقد کرده بودم که فهمیدم شوهرم با کسه دیگه ای رابطه داره داشتم دیونه می شدم می خواستم ازش جدا شم که نشد. من 4 بار پشت سره هم مچشو گرفتم ولی شوهرم انکار کرد هر سری که می فهمیدم یه دروغی سر هم می کرد ومی گفت کاراشو انکار می کرد حتی ثابتم کردم می دونید وقتی دستش رو شد چی گفت؟  اول بهم توهین کرد هر چی از دهنش در امد بهم گفت منم خواستم ازش طلاق بگیرم که اقا پشیمون شد امد معذرت خواهی کرد گفت دیگه این رابطه رو تموم می کنم. حتی گذاشت رفت شمال می خواست خود کشی کنه خودشو تو دریا غرق کنه نگو همش فیلمش بود . منم گذشت کردم بخشیدمش بعذ از مدتی فهمیدم با اون دختره باز رابطه داره دختره خیلی پرو بود حتی به من زنگ می زد می گفت شوهرت منو دوست داره تورو دوست نداره برو ازش طلاق بگیر بهش می گفتم از زندگیم برو بیرون ولی دست بردار نبود حتی به خونواده شوهرمم زنگ زده بود از من بدی گفته بود که منو از چششون بندازه که خدا رو شکر نتونست چون خونواده شوهرم ادمای فهمیده ای هستن. خلاصه به زور پارسال شهریور بود که این دخترو از زندگیم بیرون کردم.  اون موقعه دوست نداشتم زندگیم خراب شه راضی به طلاق نبودم چون زندگیمو دوست داشتم به خاطره همین گذشت کردم الان 1 ساله اون دختره از زندگیم بیرون رفته حالا باز فهمیدم باز با کسه دیگه ای دوسته.جریانشو بهتون می گم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 19:6  توسط نسیم  | 

دیروز تولد مادر شوهرم بود.دیروز صبح ساعت 10 مسعود از خونه ما رفت مغازه.تو فکر تولد مامانه مسعود بودم دوست داشتم یه کادو با کیک بخرم برم پیشش. قرار بود واسه تولدش گوشی موبایل بخریم .به مسعود زنگ زدم گفتم تو کار داری سرت شلوغه من برم واسه مامان گوشی بخرم؟ گفت نه خودم می خرم.منم گرفتم تا ساعت 5 بعداظهر خوابیدم. بعد که بیدار شدم نیم ساعت بعدش مسعود زنگ زد گفت برو واسه مامان گوشی بخر پول داری یا بریزم به کارتت؟ منم گفتم پول هستش می خرم. زود لباس پوشیدم که برم مامانم گفت داری میری بزار پول بدم واسه مسعودم یه گوشی بخری.اخه 20 روز دیگه تولد مسعوده مامانه منم حوله دوست داره زودتر بخره اخه مسعود گوشیش خراب شده هی خاموش میشه باتری خالی میکنه مامانم می خواست واسه تولدش یه گوشی بخره چون دید دیکه من دارم واسه خرید گوشی میرم گفت واسه مسعودم بخر چه فرقی میکنه یا الان یا 20روزه دیکه الانم نیاز داره گوشیش خرابه.منم گفتم باشه ازش پول گرفتم با داداشم رفتیم  جمهوری. چندتا گوشی دیدم واقعا سخته گوشی خریدن تنوع زیاده ادم گیج میشه. خلاصه  خریدم بعدش رفتم دادم کادوش کردن یه کیکم خریدم وبرگشتم خونه. به مسعود زنگ زدم گفتم برگشتم خونه کی میای دنبالم گفت معلوم نیست تا 10 یا 11 میام منم گفتم باشه. هی می خواستم بهش بگم واست گوشی خریدم ولی نگفتم به زور جلو دهنمو گرفتم اخه من نمی تونم حرف تو دهنم نگه دارم البته دهن لغ نیستما ولی این جور چیزارو تاقت نمیارم نگم. خلاصه رفتم حموم ارایش کردم حاضر شدم منتظر مسعود بودم تا بیاد ساعت 10 بود زنگ زد گفت بیا پایین جلودرم. رفتیم فرحزاد گردو با ذغال اخته خریدیم بعدش رفتیم خونشون. مامانش کیکو برید چای اورد منم رفتم کادورو اوردم دادم به مامانش بعد کادو مسعودم دادم شوکه شد تعجب کرد گفت این دیگه جیه به چه مناسبتی؟ منم گفتم کادو تولدته مامانم 20 روز جلوتر خریده رفته پیشواز.اونم خندید کادرو باز کرد دید یه گوشیه گفت شوکه شدم اصلا انتظار نداشتم. کادو مامانش  دیگه یادمون رفت بعد مامانش گفت مسعود نمی خوای گوشی منو ببینی؟ مسعودم گفت ما می خواستیم یکی دیگرو غافل گیر کنیم خودمون غافل گیر شدیم.بعد نشست 1 ساعت با گوشیش ور رفت گوشی قدیمیشم انداخت اون ور. اولین کاریم که کرد به گوشیش رمز داد که من نتونم فوضولی کنم. مبینید تورو خدا این پسره یه کارای می کنه که ادم مشکوک میشه فکر می کنه خبرایه .بعدش ذغال گذاشتیم فلیون کشیدیم گردو خوردیم تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم کلی از دسته مسعود خندیدم . الهی بمیرم براش حیونی ناخن پاش چرک کرده دیشب خودش از دارو خونه بتادینو قرص و چند تا پماد خریده بودمنم پاشوپانسمان کردم خیلی اذیت می شه اخه چند وقت یه بار ناخن پاش جرک میکنه بعد میوفته به خاطر فوتباله بهش میگم نرو حرف گوش نمی کنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 18:3  توسط نسیم  |