برگی از خاطرات شخصی

درباره من
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه خودم می باشد که با آنها سروکار دارم. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

دیگه ناراحت نیستم خدا رو شکر می کنم که این ادم کثیفو شناختم باهاش زیره یه سقف نرفتم ازش بچه دار نشدم. اصلا غصه دیگه نمی خورم دیگه فکرشو نمی کنم فقط به فکراینم که هرچه زودتر طلاق بگیرم خودمو راحت کنم این ادمه کثیفو از زندگیم بیرون کنم. فقط من از این ناراحت شده بودم که یه ادم چقدر باید عوضی باشه که قدر خوبیو نمی دونه. من که هیچ مادرم خیلی بهش محبت کرده بود واسش مادری کرده بود مادر من حتی به بچه خودش انقدر محبت نکرده بود که به این ادم کرده. اون به مادرمم بی احترامی وتوهین کرد. نفرینش نمی کنم چون از نفرین بدم میاد اینو می دونم منم ازش بگذرم خدا نمی گذره بد جوری تاوان پس میده الانم داره پس میده تاوانشو چون زندگیه خوبشو از دست داره می ده.پدرشو رنجونده زنشو رنجونده خواهرشو رنجونده مادر زنشو رنجونده دیگه چیکار می خواد بکنه. فکر می کنید این ادم تو زندگیش خیر می بینه؟روزی میشه که ماشینشو پولشو سرمایشو خدا ازش می گیره اون موقعه به چیش می خواد بنازه؟ بعد اون موقعه هست که سرش به سنگ می خوره حسرت گذشته رو می خوره اون موقعه دیگه پشیمونی فایده ای نداره . حتی اگه بخواد بعد چند سال ازدواج کنه یکی گیرش میوفته که از خودشم بدتره یکی که حتی بهش خیانت می کنه اون بلاهایی که سره من اورد سره خودشم میارن. اون موقعه اس که می گه عجب اشتباهی کردم نسیمو از دست دادم. الان می دونم خامه عقل تو سرش نیست این کارارو می کنه ولی بعدها پشیمون می شه. دیگه نمی خوام یه لحظه ام بهش فکر کنم چون این ادم ارزش فکر کردنم نداره.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 17:11  توسط نسیم  |